سوشیانسسوشیانس، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره

من و نی نی (سوشیانس من )

خاطرات زایمان

1391/12/7 14:01
نویسنده : نیرا
1,474 بازدید
اشتراک گذاری

7بهمن ساعت 5 صبح پاشدیم هراس کوچیکی توی دلم بود و با مامان جون و خاله افسونو بابایی رفتیم سمت بیمارستان و قبلش بابایی یک دور از حرم زد و با هزار تا دعا و امید و ارزو رفتیم بیمارستان،

قبل از من فقط یک نفر اومده بود چیزی نگذشت که بخش شلوغ شد و مامانای زیادی اومدند ،و ما هم مشغول فرم پرکردن و سوال و جواب و اموزش شیردهی و...شدیم ،همه دور هم بودیم و صحبت می کردیم که کم کم دکترا رسیدند و مامانای دو سه تا دکتر دیگه یکی یکی رفتند اتاق عمل ،یک چیزی حدود یک ربع که گذشت یک دفعه صدای گریه نوزاد شنیدم اول فکر کردم از خارج بخشه ولی دیدم پرستارا یکی یکی بچه بغل دارن می یان ،اتاق ریکاوری دقیقا روبروی تخت من بود ،باورم نمی شد نی نی هایی که تا چند دقیقه قبل توی شکم مامانشون بودند روبروم بودند ،نمی دونم چرا ترس برم داشت که منو صدا کردند و فرصت ترسیدن هم از بین رفت، پرستارا اومدند که حاضرم کنند متاسفانه تو کشور ما همیشه یک چیزی وجود داره که جفت پا بره رو اعصابت ،دو تا پاچه شلوار ابی پررنگ یک بار مصرف پام کردنو با یک رو سری یک بار مصرف سبز به سرم ،دمپایی بی قواره ابی و حسن ختام هم یک چادر سفید گل گلی انداختند روم ،نمیدونم اگه باهمین قیمت به جای چادر گل گلی شنل ابی یا صورتی درست کنند و توبقیه چیزا یک کم سلیقه به خرج بدن اسمون به زمین می یاد؟ خلاصه جالب تر از همه هم خانوم فیلمبردار بود که یه چیزیش می شد ،تو اون اوضاع و با اون ریخت و قیافه می گفت :برو عقب ،بیا جلو ،لبخند بزن ،برگرد ، چپ نگا کن، راست نگا کن، دالی کن ، لبخند بزن ،......بعدا که فیلمو دیدیم خدارو شکر چادرو تا حد ممکن رو دمپایی و پاچه هام اندا خته بودم ، خاله افسون می گفت چه خوب حواست بوده ،گفتم اگه همین کارو هم نمی کردم که فیلمم کمدی می شد.خلاصه رفتیم سمت اتاقای عمل و دیدم که تو راهرو کلی از دکترای معروف مشهد نشستند و منتظر مریضاشونند ،یکیشون هم که اتفاقا ازهمه هم معروفتره هم نقش مبصرو داشت به همه اتاقا سر می زد کی اومد ?کی رفت ?نوبت کیه ?منو هم تا اتاق همراهی کرد ،به دکتر بیهوشی که گفتم می خوام بیهوشی اسپاینال بشم کمی تعجب کرد و بعد هم بقیه ،حتی دکتر مبصره که باز اومده بود سر بزنه ،و همگی یک ترس تو دل من انداختند که مگه چه خبره ؟ البته ازبیهوشی کامل که خبر ندارم ولی در این مورد حق داشتند، و بعد خانوم دکتر گفت :اسم پسرتو چی می ذاری و من گفتم سوشیانس ،که همه باز تعجب کردند،دکتر مبصره هم باز اومده بود، اون هم نشنیده بود و این یک سوژه جدید شد و بعد امپول بی حسی رو بهم زدند که درد نداشت و دکتر بیهوشی هم مدام به یک خانم تکنسین تازه کار که فکر کنم اون هم مثل من بار اولش بود می اومد اتاق زایمان توضیح می داد و من از همه جا بی خبر نمی دونستم خودش می خواد بذاره بره وگرنه همون جا جلوشو می گرفتم ، خلاصه بعداز سوژه سوشیانس این دفعه بحث سر اکادمی موسیقی گوگوش بود ، که کی خوبه ؟کی بده ؟تکرارش کیه ؟باورم نمی شد دکترا یی با این سن و سال هم اکادمی نگاه کنند مخصوصا خانوم دکتر که من همیشه برام سوال بود با این همه مریض ومطب و تدریس و دانشگاه کی وقت غذا خوردن پیدا می کنه،ولی در مجموع بحث جالب بود ، هرچند که من ذهنم درگیرتر از اونی بود که توجه کنم،وسط کار ناگهان احساس کردم قلبم تند تند می زنه و نفسم به شماره افتاده ، قفسه سینم درد می کرد وحالت تهوع شدیدی داشتم ، از ترس سردرد و کمر درد ، سرمو اپسیلونی تکون نمی دادم ، فقط گفتم حالم بده که خانم تکنسین لطف کرد و یک ملا فه سبز گنده مچاله شده رو چپوند بغل دهنم ، که همون یک ذره نفسمو هم داشت بند می اورد ، بلند گفتم حالم خیلی بده که این بار شکر خدا خانم تکنسین ذهنش برای اولین بار تو عمرش کار کرد و رفت دنبال دکتر ، و وقتی که دکتر اومد متوجه شد سرمی که بهم زده بودند که نمی دونم چی بود شلنگش تاب خورده بود و هیچی ازش نمی اومد ، کلی خانم رو سرزنش کرد و من به یکباره نفسم بالا اومد و اون درد و حالت تهوع فوری برطرف شد در همین حال بود که خانم دکتر گفت سوشیانس هم به دنیا اومد ، وبعد از اون یک گریه ضعیف شنیدم ، خدایا شکرت ، همش فکر می کردم این لحظه رو نمی بینم ، خیلی خوب بود، شیرین بود،بعد هم توی اسانسور موقع رفتن به اتاق که اقای خدماتی قد و وزنتو گفت باز یکی از بهترین خبرای عمرمو شنیدم اخه خیلی نگران بودم . به اتاق که رسیدیم بابا یی و خاله افسونو و مامان جون اونجا بودند و خیلی خوشحال و همگی بی صبرانه منتظر دیدن تو بودیم تا تورو اوردند بابایی خیلی خوشحال بود و همش می گفت شکل خودمه خوب در واقع همین طور هم هست شکل باباتی ،در واقع خود خود باباتی فقط گروه خونت مثل مامانیه و همین باعث شد زردی نگیری، زمانی که خواستند تو رو روی تخت بذارن زدی زیر گریه ومن صدات کردم ناگهان اروم شدی انگشتمو گرفتی و چه لحظه زیبایی بود ،برای من زیباترین لحظه عمرم بوده تاحالا و همه چه تعجب کردند که چه قدر صداتو می شناسه ،خوشبختانه این صحنه توی فیلمت هم هست (تنها نکته مثبت فیلمبرداری بیمارستان).و بعد چه زود و راحت سینمو گرفتی و اصلا درد نگرفت زخمی هم نشد ،فدات بشه مامان که تمام خوبیها رو در حقش کردی کاش لیاقت تو رو داشته باشم پسرگلم. اما بعدش دو باره حال مامانی بد شد و کار به امپول مسکن و کپسول اکسیژنو دکتر قلب و..... رسید ،خیلی شب سختی بود و تو نینی ناز چه معصومانه و اروم تا صبح خوابیدی ،صبح روز بعد هم که مامان نمی تونست یک قدم برداره ،با ویلچرو هزار تا درد تا در بیمارستان اومد و با هزار تا درد بدتر به خونه رسید ،دو سه روز اول که مامان حالش خوب نبود تو مثل یک عروسک ملوس همش تو خواب بودی به طوری که نگرانت می شدم ولی الان همش احساس می کنم که به فکر من بودی که اونجوری اروم می خوابیدی ،نافت بی درد سر افتاد تمیز و بی زخم و عفونت همون جا پانسمان ختنهتو هم باز کردیم اون هم تمیز وبی دردسر ،خدارو شکر که نه تو زجر کشیدی نه من و بابایی و بعد هم روزای یکی از یکی بهتر با پسر گل رسید و امروز هم که یک ماهت شده و مامان خدا رو شکر می کنه که هر چی ازش خواست خدا بهتر و بیشتر شو بهش داد.ماچقلب

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

sevill83
22 فروردین 93 17:41
همه جوره حال کردم هم خندیدم هم نگران شدم هم خوشحال و هم اشک شوق ریختم منم بابت سلامتی خودت و سوشیانس عزیز خدا رو شکر می کنم و امیدوارم به همه ارزومندا از این حسای خوب و قشنگ هدیه بده
نیرا
پاسخ
مرسی مریم جون، ممنون از دعای خوبت، بوس واسه حسین عزیزم